آغوش پروردگار
به نام خدا
آغوش پروردگار ( گفتگو با خدا (3) )
" ای خدای بزرگ که در آسمانی..."
بله.
حواسمو پرت نکن،دارم دعا میکنم.
خب،تو منو صدا کردی.
من؟دارم دعا می خونم:"ای خدای بزرگ که در آسمانی..."
دیدی،دوباره صدام کردی.
مگه نگفتی:"ای خدای بزرگ که در آسمانی؟".
خب،من این جام.
آها،اما منظوری نداشتم.فقط داشتم دعای
روزانه مو می خوندم.من همیشه با خدا راز و
نیاز می کنم.حالمو خوب میکنه، احساس
میکنم وظیفه مو انجام دادم.
بسیار خوب ادامه بده
"...نام تو مقدس باد..."
منظورت چیه؟
ازچی؟
از"نام تو مقدس باد...". "مقدس"یعنی چی؟
خب،...یعنی... ام م م م،... نمی دونم.
خب این یه قسمت از دعاست.راستی،معنی اش چیه؟
یعنی"عزیز"،"منزه"،"عالی".
آها،تا به حال درباره اش فکر نکرده بودم.
"... پادشاهی تو بر زمین بیاید و اراده تو بر
زمین جاری شود،همان گونه که بر
آسمانها جاری است."
آیا واقعاً می خوای که اراده من بر زمین
جاری بشه؟
بله،چرا نه؟
به خاطرش چه کار میکنی؟
کار؟مگر باید کاری کرد؟فکری درباره اش نکرده ام.اما فکر کنم خیلی خوب می شه
که تو کنترل همه چیز این جا رو هم مثل آسمون به دست بگیری.
اون وقت تو رو هم کنترل کنم؟
خب...من کلیسا میرم.
فقط همین؟بداخلاقی ات چی؟تو برای رفع اون باید بیشتر کار کنی.
پول خرج کردنت هم همین طور...همه پول هاتو خرج خودت میکنی.
کتابهایی که می خونی چی؟چیزای خوبی نیستن.
چه قدر از من ایراد میگیری!منم یکی مثل بقیه.
مگه نمی خوای که اراده من بر زمین جاری بشه؟
پس از تو و امثال تو که اینو می خواین باید شروع کنم.
آها،خب،درسته اشکالاتی دارم.
راستی حالا که می خوای روی عیب هام کار کنی،یادت باشه چند تای دیگه هم دارم.
میدونم.
البته تا به حال خیلی در این باره فکر نکرده بودم.
اما می بینم واقعاً دلم می خواد از شر بعضی هاشون خلاص بشم.
خوبه داریم به یه جاهایی میرسیم.
با هم روی اونا کار میکنیم تا موفق بشی.
آفرین.
ببین خدا،این دعا داره کمی طولانی تر از معمول میشه.
"لطفاً نان امروزم را مرحمت کن..."،باید برم.
نان؟ تازه باید مراقب خوردنت هم باشی،
همین حالا هم اضافه وزن داری!
...خدایا چه قدر امروز از من ایراد میگیری!
من دارم وظیفه دینی روزانه مو انجام میدم،
یکهو وارد میشی و ایراد گیریت شروع میشه.
وقتی درست دعا بخونی،همینه،صدات
به گوشم میرسه،می یام،و جوری میشه که
شاید ناچار بشی خودتو تغییر بدی.
تو منو صدا کردی،من هم آمدم.
به دعا خوندنت ادامه بده.
می خوام ببینم در ادامه چی میگی؟
می ترسم.
از چی؟
آخه می دونم چی به من میگی!
خب،امتحان کن.
"...خدایا بدی های ما را ببخش،همان طور
که ما کسانی را که به ما بد کرده اند می بخشیم."
خب،نظرت درباره "مارگریت"چیه؟
می دونستم که پای اونو وسط میکشی.
مگه ندیدی چه دروغ ها درباره من گفته!
چه قصه ها درباره خانواده ام سر هم کرده.
هنوز تقاص اینا رو پس نداده.قسم خوردم تا
حسابامو باهاش صاف نکنم،آروم نگیرم!
پس این چیزهایی که در دعا میگی چی میشه؟
موضوع مارگریتو ندیده بگیر.
خوبه،لااقل صداقت داری.اما این بار تلخ
و سنگین رو با خود بردن و این تلخی رو در دل
نگه داشتن چه لطفی داره؟
بذار حسابمو با او صاف کنم،اون وقت حالم
بهتر میشه.چه بلایی که سرش نیارم!
کاری میکنم که آرزو میکرد هیچ وقت همسایه ام نشده بود.
اما میدونی که با این کار حالت بهتر نمیشه؟
انتقام اصلاً شیرین نیست.ببین از فکر انتقام چقدر منقلب شدی!
بیا،خودم همشو درست میکنم.
می تونی؟چطور؟
مارگریتو ببخش.من هم تو رو می بخشم.
اون وقت میبینی چقدر قلبت آروم میشه.بذار حس نفرت و بدی با مارگاریت بمونه.
تو خودتو از این حس خلاص کن.
حق با توست.همیشه حق با توست.خدایا ببین،الان بیشتر از اون که بخوام از
مارگریت انتقام بگیرم،دلم می خواد با تو صاف و رو راست باشم.
اوکِی،من اونو میبخشم.
حتی بهش کمک میکنم که در زندگی راه راست رو پیدا کنه.
حالا که به این قضیه فکر میکنم،
دلم برای مارگریت میسوزه،در وضع بدی گیر افتاده.
باید تاوان ضایع کردن حق دیگران رو بپردازه.
خدایا خودت یه جوری راه درست رو پیش پاش بزار.
آفرین.عالی شد،حالا چه احساسی داری؟
اِم م م م ...خب،بد نیست.نه،راستشو بخوای خیلی بهتر شدم.
گمان کنم امشب،بعد از مدتها دیگه گرفته و عصبی به رختخواب نرم.
تا یادم می آد همیشه ناراحت به رختخواب رفتم.
و چون نمی تونستم درست استراحت کنم،همیشه خسته
و کسل بودم.گمان کنم از این به بعد درست بشه.
دعات هنوز تموم نشده،ادامه بده.
آها،"...خدایا،ما را چنان هدایت کن که
وسوسه بر ما غلبه نکند و از شر بدیها
نجات مان بده."
همین کار رو خواهم کرد.تو هم سعی کن خودتو در وضعیتی قرار ندی
که دچار وسوسه بشی.
منظورت چیه؟
وقتی میدونی کسی باید لباسها رو بشوره و خونه رو مرتب کنه،
تلویزیون روشن نکن.
یا اگه میبینی نمی تونی روی دوستات تأثیر خوبی بگذاری و گفتگوها تونو به مسیر
مثبتی هدایت کنی،شاید بهتر باشه نسبت به این دوستیها تجدید نظر کنی.
یک چیز دیگه،نگذار همسایه ها و دوستات برات بت بشن و بخوای از اونا تقلید کنی.
و خواهش میکنم از من هم به عنوان راه فرار استفاده نکن!
قسمت آخر رو نفهمیدم.
وقتی در شرایط بدی قرار میگیری،به دردسر می اُفتی،به من پناه میبری و
می گی:"خدایا اگه از گرفتاری خلاصم کنی،
قول میدم دیگه فلان کارو نکنم".
از این وعده وعیدها چند تا دادی؟یادت هست؟
اوه،بله،شرمنده ام،واقعاً شرمنده،ای خدا.
به یاد کدومشون افتادی؟
آن شبی که دیوید رفته بود و من و بچه ها در خانه تنها بودیم چنان بادی میوزید
که فکر میکردم الان سقف خانه از کجا کنده میشه،رعد و برق هم که همه رو به وحشت
انداخته بود.
یادمه گفتم:"خدایا اگر ما را از این وضع خلاص کنی قول میدهم
هیچ وقت دعایم را قطع نکنم".
خب،من کار خودمو کردم ،تو چی؟
متأسفم،واقعاً متأسفم.تا حالا فکر میکردم فقط دعا کافیه و لازم نیست کار دیگه ای
بکنم.هیچ وقت فکر نمیکردم اتفاق امشب پیش بیاد.
خب،ادامه بده و دعا تو تموم کن.
"خدایا، پادشاهی و اقتدار،و حمد و سپاس همواره شایسته توست.آمین."
می دونی چه چیز رو به عنوان حمد و سپاس قبول میکنم و چه چیز منو خشنود میکنه؟
نه،راستی چه چیز تورو خشنود میکنه؟دلم میخواد از این به بعد کاری کنم
که تو خشنود بشی.دیدم چه بلایی سر زندگیم آوردم!
و دیدم که چقدر عالیه که راه تورو بریم.
جواب سؤالمو دادی.
دادم؟
بله
حمد و ستایش از نظر من همینه که همه،مثل تو،
منو دوست داشته باشن و میبینم که داره کم کم اتفاق می افته.
حالا که بعضی از اشکالاتت رو شد و میخوای اونا رو برطرف کنی،
چه کارها که نمی تونیم با هم بکنیم.
خدایا،ببینیم چه طوری منو درست میکنی ها!اوکِی؟
اوکِی.
نویسنده : زهره زاهدی